تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند
پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زندانيت کنند
اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند
يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند
پ.ن: این شعر رو از استادی شنیدم
که اصلا انتظارش رو نداشتم
یه استاد که کلا جدی بود
ولی از شروع سال جدید میگفت
و میخندید و با بچه ها شوخی میکرد
وقتی این شعر رو خوند خیلی به دلم نشست
برچسب:
نویسنده: پرهام توکلی