خرید بک لینک

گفتى مى آيى..!


و ياد اخبار هواشناسى افتادم،
 

كه لذت بارانهاى بى هنگام را مى برد
 

گفتى مى آيى..!
 

و ياد تمام روز هايى افتادم
 

كه بيهوده چتر برداشته بودم

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 12:51

اگر پنسیلین نبود میلیونها نفراز عفونت جان داده بودند ،اگر اینترنت نبود ، از تنهایی پ.ن:آخرین پستم مال تقریبا یه سال پیشه,خودم هم باور نمیکردم اینقدر دیگهاز این وبلاگ قافل شدم,زمانی بود هر روز پست میذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: يکشنبه 7 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:02

گرگ کم کم داشت به لبه پرتگاه نزدیک می شد با بدنی پر از زخم و دلی شکسته و خسته از دنیا لبه پرتگاه رسید گرگ نگاهی به عقب انداخت ولی کسی به دنبالش نیامده بود آخرین زوزه اش را کشید پریـــد همچون عقاب بلند پرواز چه زیباست خودکشی گرگ پ.ن:آدما میرن که بموننادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

دانشگاه با همه خوبی و بدی هاش تموم شد یدونه پایان نامه مونده اونم تایپ کنم بدم دیگه از شر دانشگاه راحت میشم کنکور ارشد ثبت نام کردم نمیدونم بخونم یا نخونم فقط اینو میدونم که از همه چی سیر شدم به ویژه از زندگی خیلی خسته ام خیلی بی حوصله ام خیلی دلتنگم شاید یه مسافرت ارووم کنم یه مسافرت به دور دورا و غیر قابل برگشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

دوست داشتم و دوسم داشتی با هم خوب بودیم و همه چیز خوب داشت پیش میرفت نمیدانم که چی شد ؟؟ جدایی را نه من میخواستم و نه تو نمیدانم کدام ناکسی دعا کرد هرکه دعا کرد دعایش مستجاب شد دلش شاید پاک بود نمیتوانم آن لبخند های شیرینت را فراموش کنم که حالا وقتی یادشان می افتم مثل خنجری در قلب شکسته ام فرو میرود نمیدانم با او خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

روزی اگر نبودم

یک آرزویم را برآورده کن

زیر لب بگو:

یادش بخیر

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

مثل گرگی زخمی شده ام

همه می خواهند آخرین ماشه را بکشند

و افتخار کشتنم را به نامشان کنند.

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

مادرم قبل خدا نام تو را یادم داد عادت کودکی ماست علی گفتن ماهرکه آمد نجف از هیبت تو زانو زد بی سبب نیست سراسیمه زمین خوردن ما دو بیت اول حرف دلمه عشق علی از اول با من بودو خواهد بود شاید به جهنم برم ولی هیچ وقت عشق علی از سینه ام بیرون نخواهد رفت علی جان از خدا آنقدر خواست م که جوابم را نداداما میدانم تو سائل رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 21 آبان 1397 ساعت: 18:43

عشق برای مرد ها

همچون یک زخم عمیق می ماند ؛

به همین دلیل ، بی آنکه چراییش را بدانند ،

از کسی که بیشتر

از همه دوست دارند ، می گریزند !

آنها از این زخم می هراسند ؛

این دست خودشان نیست که بی دلیل ،

همه چیز را ول میکنند و می روند ...

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

سیگار می کشید، لب پنجره نشسته بود... حالش ناخوش بود؛ غرقِ در فکر اون قد گیج بود که یادش رفت!! بعد از آخرین پک باید! سیگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

گاهی باید رد شد ، باید گذشت ؛

گاهی باید در اوج نیاز نخواست ..

گاهی باید کویر شد و با همه تشنگی

منت هیچ ابری را نکشید ..

گاهی برای بودن باید محو شد ، باید نیست شد

گاهی برای بودن ؛ باید نبود …

گاهی باید چترت را برداری و رهسپار کوچه هایی شوی

که مدت هاست هیچ رهگذری از آن عبور نکرده

گاهی باید نباشی ..

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

مواظب باشینزمین نخورین... این روزها به جای اینکه دستتونو  بگیرنعکستونو میگیرن...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

من و تیر چراغ برق

دردمان یکی است

شب که میشود

سرمان تاریک

دلمان پرنور

صبح که میشود

سرمان سنگین

دلمان خاموش ...

پ.ن:ساعت3:45 نصف شب

حس خواب نیست, این پست رو دیدم

خیلی به دلم نشست

چون حرف دلمه

برچسب: کیکاووس, نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

بابك خرمدين: محل تولد: كليبر بلال ٱباد علت مرگ: بريده شدن دست و پايش آرامگاه: ندارد مليت: ايرانی شناخته شده: مبارزه برضد اشغال گری اعراب پس از حمله ی اعراب به ایران جنبش :رهبر انقلابی جنبش سرخ جامگان مخالفان :خلیفه عباسی ؛ مامون و معتصم هست خلیفه: اگر توبه کنی می بخشمت! بابک: گنهکاران توبه می کنند نه وطن پرستان. خلیفه: تو اکنون در چنگ ما هستی! بابک: جسمم آری ولی روحم نه، دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است... خلیفه:جلاد قطعه قطعه اش کن تا با زجر بمیرد! جلاد با یک ضربت دست راست بابک را قطع کرد... بابک به زمین نشست و با خون کتفش صورتش را غرق خون کرد... خلیفه: کافر! این چه بازیست! بابک: پیش نامرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

حس هیچی نیست...

نه حس زندگی کردن نه حس مُردن

این روزا آب و هوای دوستای

من از آب و هوای تبریز سردتره :(((

پ.ن: بالاخره تو واسه روزهام برنامه ریزی کردم

شنبه تا چهارشنبه درس و دانشگاه و پایان نامه

پنج شنبه باشگاه بیلیارد دوستم

چک کردن تلگرام و وبلاگ جمعه ها

از ساعت 12 بامداد پنج شنبه تا ساعت 12 شب جمعه

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 0:27

صفحه بندی